هارون وهومن ( گروهى از پژوهشگران )
102
سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى )
يك دفعه موج بزرگى آمده ، كه خيلى به ما نزديك شد . فرياد زده ، گريختيم و بالا آمديم . از روى پلهها هم چند دقيقه تماشا كرده ، دير شده ، برگشتيم به هتل . روز چهارشنبه ، 19 [ مارس ] 1913 م . ؛ [ 10 ربيع الثانى 1329 ه . ق . ] امروز عصر مادام بلانكى مىآيد اينجا ، خداحافظى مىكند . صبح قدرى توى باغ هتل راه رفتم . بعد از ظهر با فرانسواز رفتيم روى كه ، گردش كردم . مادام بلانكى بنا بود ساعت چهار بيايد ما را ببيند . در مراجعت ، دم در هتل برخورديم به آنها ، كه آمده و ديده بودند ما نيستيم ، مىخواستند برگردند . خيلى خوشحال شدم كه به آنها رسيدم . بعد از تعارفات با يكديگر ، داخل هتل شديم . چند دقيقه توى هال نشسته ، بعد رفتيم توى باغ ، قدرى راه رفتيم و صحبتى كرديم و برگشتيم توى هتل . در پشت هال جايى است كه پنجرههاى او روى تراس است [ و ] ميز براى چاى گذاشته بودند . نشستيم و چاى خواستيم . يحيى خان نبود . بعد از آن ما چاى خورده بوديم ، يحيى خان آمد ، نشست و صحبت را گرم كرد . براى او هم چاى آوردند . بعضى كارها كه براى سفر داشتيم ، درست كرده ؛ فردا ساعت پنج بعد از ظهر مىرويم . جاى خواب گرفته ، شب در ترن خواهيم بود . بعد از ساعتى ، همه بيرون آمده كه گردش كنيم . مادام بلانكى به يحيى خان گفت : كليساى سيميه « 1 » را برويم ببينيد . رفتيم آنجا [ و ] داخل كليسا شديم . شب و تاريك شده [ بود ] . چيزى ديده نمىشد . برگشتيم . جلو هتل كه رسيديم ، آنها ديگر به هتل نيامدند [ و ] خداحافظى كرديم . مادام بلانكى گفت بايد روبوسى كنيم . يكديگر را بوسيديم . مادموزال را بوسيدم . خيلى تعارفات [ به ] جا آوردند و رفتند . يحيى خان هم با آنها رفت . مدتى تا نصفه كوچه برگشتند [ و ] دست تكان مىدادند . من هم همينطور ، تا دور شدند .
--> ( 1 ) . Monastere de Cimiez